مصرف گرایی (مارکس-آی‌تی)

وارد شده در تاریخ ۱۳۹۷/۰۲/۰۷

چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نا‌دیدنی است آن بینی

ماتریکس چیست:

فیلم ماتریکس بهترین استعاره از تمامی جوامع بشری را ارایه می‌دهد و کمک می‌کند تا درک این موضوع که چرا دشمنان سازمان‌یافته (طالبان، داعش، گروه‌های تروریستی، باند‌های قاچاق انسان و ...) و ظلم و ستم در دنیا وجود دارند و علی‌رغم بسیاری از تلاش‌ها هرگز از بین نمی‌روند را آسان‌تر می‌کند.

برای شروع اجازه بدهید تا با بحث در این مورد که ماتریکس چیست آغاز کنیم. هرآنچه که جهان فیزیکی نیست را ماتریکس می‌نامیم. تا آنجا که به من مربوط است، جهان فیزیکی در واقع واقعی است و توسط قوانین فیزیک بی‌وقفه اداره می‌شود. اما به رغم آنچه که بسیاری باور نمی‌کند، بیایید اینطور تصور کنیم که: در مقابل جهان فیزیکی، یک دنیای مجازی نیز قرار دارد. ماتریکس دهانه و فراتر از هر دوی این جهان است. از آن زمان سپیده دم جهان هستی وجود داشته است، و تا فروپاشی آن نیز ادامه خواهد داشت.

پس، چطور می‌توان ماتریکس را درک کرد؟ خوب، بسیار پیچیده است! همانطور که در فیلم نیز مشاهده کردید، بسیار پیچیده و غیر ممکن است که اندازه و دامنه‌ای از دنیایی را به کسی توضیح بدهیم که تابحال هیچ چیز از آن نه شنیده و نه دیده است. با این حال، بر خلاف فیلم سعی خواهیم کرد تا ماتریکس را به شکل یک مفهوم و احساس تحت‌اللفظی برایتان تشریح کنیم، حتی برای آن دسته از انسان‌هایی که وابسته به نهاد‌های قدرتی ماتریکس هستند و حتی برای محافظت از آن مبارزه می‌کنند. در بدترین حالت، آنها نمی‌خواهند درک کنند تا به کسب و کار خود لطمه‌ای وارد نکنند.

این جامعه ماشین‌آلات است که برای ادامه حیات خود، برای ادامه نفوذ خود و برای ادامه‌ی قدرت خود نیاز به انسان‌ها دارد. در این مقاله خواهید خواند که نهاد‌های قدرت که کنترل ماشین‌ها را در اختیار دارند توسط اهرم‌هایی مانند رسانه‌های جمعی، اقتصاد وابسته، عدم افشای اطلاعات و … سعی در فریب دادن ما دارند تا بتوانند با استفاده از عایقی که بین ما انسان‌ها کشیده‌اند ما را از یکدیگر و خودمان دور نگه داشته، و اساسا ما را به موتورهای خدمت‌کار برای تولید اقتصادی و سیاسی (قدرت) تبدیل کنند. ماشین‌هایی که تنها برای دوام موسسات زندگی می‌کنند، شرکت های بزرگ، دولت‌ها، مدارس، نهادهای مذهبی، و حتی سازمان‌ها غیر انتفاعی. تمامی مؤسسات به دلیل اقتصاد وابسته‌ای که به سیستم دارند در آن گرفتار شده‌اند و درحالی که وظیفه اصلی آنها خدمت به نیاز‌های انسان‌ها می‌باشد به نقطه‌ای خواهند رسید که حفاظت از خود و ادامه دادن راه را وظیفه اصلی خود می‌دانند. در این مرحله است که ما تبدیل به ماشین‌های ماتریکس (سیستم) می‌شویم. برای مثال: وقتی آنها به ماشین‌آلات تبدیل شوند، دولت به جای خدمت به مردم، به دنبال توسعه قدرت خود و حاکمیت بر آنها است؛ شرکت ها بجای ارزش دادن به تولید محصولات باکیفیت اولویت را در افزایش ارزش سهام می‌دانند؛ چشم‌انداز مدارس به دانش‌آموزان به عنوان یک ابزار است نه یک پایان؛ سازمان‌های مذهبی بجای نجات بشریت به عضویت بیشتر می‌اندیشند (و به طور فعال در مخالفت با سایر تعالیم و مذاهب فعالیت می‌کنند)؛ و فعالیت‌های غیر‌انتفاعی و خیریه نیز فعالیت خود را صرف بودجه بیشتر برای بالا بردن میزان صندوق نسبت به گذشته. به ناچار همه‌ی موسسات بزرگ در نهایت تبدیل به ماشین‌آلات شده‌اند. همین این‌ها هم برای نابودی بشریت بیش از حد بزرگ است.

علاوه بر ماشین‌های غیروابسته خودمختار (مدارس، نهاد‌های مذهبی و خیریه‌ها، شرکت‌های بزرگ و امثالهم) که بیشتر درآمد ما را از آن خود می‌کنند، ماتریکس تعاونی‌های عمده دیگری نیز دارد که بیشتر این گروه‌های فعال و ترسناک، خود را از بدنه اصلی جدا کرده و ساختار ماتریکسی مستقل خود را ساخته‌اند (اشاره به سخنرانی دکتر روحانی، رئیس جمهور ایران که گفته است: ما قدرت را از یک دولت بی‌تفنگ گرفته‌ایم و به یک دولت با تفنگ (اشاره به سپاه) داده‌ایم – همچنین در کنار سازمان‌های نظامی می‌توان به سازمان‌ها و نهاد‌های اطلاعاتی و امنیتی هر حکومتی اشاره کرد). برخی از این گروه‌ها: مجتمع‌های صنعتی نظامی، مجتمع‌های صنعتی سیاسی، مجتمع‌های زندان‌ها، مجتمع‌های نظارتی، مجتمع‌های صنعتی رسانه‌ای (مانند روزنامه کیهان)، مجتمع‌های صنعتی علمی، مجتمع‌های صنعتی کشاورزی، مجتمع‌های صنعتی پزشکی و سازمان‌های مذهبی بزرگ (با ادیان واقعی اشتباه گرفته نشود، بسیاری از ارگان‌های مذهبی از اصول اساسی ادیان که جهت معرفی هستند، رها شده‌اند). تمامی ماشین‌هایی که در این گروه‌ها هستند یا فعالانه انسانیت را سرکوب می‌کنند و یا ظلم و ستم را قادر می‌سازند که باقی بماند. به واسطه ترکیب تلاش (نتیجه عمل) این ماشین‌ها طول می‌کشد تا کیفیت ناخوشایند ماتریکس قابل درک باشد و مردم هر جامعه‌ای متوجه این موضوع شوند که چه کلاهی بر سرشان رفته است!

آیا تابحال شگفت زده نشده‌اید که ارسطو و افلاطون زندگی خود را به چیزی اختصاص داده‌اند که به آن باور نداشته‌اند و یا به آن اعتماد نداشتند؟ آن‌ها مدرسه داشتند، مدرسه فلسفه. در ۲۳۰۰ سال گذشته و حتی امروزه تمام اندیشه‌هایی که ما می‌آموزیم بخشی از اندیشه‌های افلاطون بحساب می‌آید. حتی در برخی از جوامع سعی می‌شود که تمام قد در مقابل اندیشه‌هایی این چنینی بایستند و با آن مقابله کنند، گویی خود نوعی تبلیغ بحساب می‌آید که چرا ادیان امروزه تا این حد از بیان نظراتی متفاوت ترس دارند؟ اما واقعا چرا؟ چرا همه چیز حول محور یک اندیشه و موضوع می‌چرخد؟ آیا نظرات دیگری در تمام این سال‌ها وجود نداشته است؟ اصلاً سؤال من این است که: چرا نظرات آن‌ها تا این مقدار مهم هستند؟

اگر شما کتاب das kapital نوشته کارل مارکس (Karl Marx) را تهیه کنید و مستقیماً خودتان با دیدگاه‌های او آشنا شوید، خودتان خواهید دید که تا چه اندازه طرز فکر و دید او با فیلسوفان باستانی (ادیان ابراهیمی، صوفیسم و عرفا) متفاوت است، حتی به اندازه‌ای متفاوت که فرق از زمین است تا به آسمان، کاملاً متقاوت و دور از ارزش‌های انسانی و بدون شرمساری!

برای من عجیب است که چطور ممکن است! زیرا حقیقت را در بین فیلسوفان باستان می‌توان یافت، من به قانونی که ارسطو در کتاب خود مواکدا در باب ثروت عنوان کرده است اعتقاد دارم. چرا؟ چون افرادی که او با آن‌ها کار می‌کرد به چیزی مشغول بودند. شما نمی‌توانید دیگران را به کاری وادار کنید که کاملاً بیهوده و اشتباه است. با اختراع و به وجود آمدن پول تمام آن قوانین می‌توانند تغییر پیدا کنند زیرا اقتصاد از همان زمان آغاز شد و حتی اگر پیش از آن تجارت توسط دارایی‌ها نیز وجود داشته باشد، اقتصاد بر پایه پول بنا نهاده شده است. مارکس پیشگام تغییرات بوده است. پول درحال تغییر و ورود به عصر دیجیتالی است (اشاره به رمز‌ارز‌هایی مانند بیت‌کوین دارد). ممکن است ما بتوانیم اعتقادات مارکس را دریابیم و دانش IT را به آن اضافه کنیم تا این اعتقادات، امروزی شوند. می‌توان آن را Marx-IT و یا MATRIX - ماتریکس خواند.

او به این مساله اعتقاد داشت که کارگرها می‌بایست همان قدر دستمزد بگیرند که بتوانند زنده بمانند و هرروز به همان اندازه محصول تولید کنند. به زبان ساده‌تر می‌توان گفت: تنها دلیلی که ما به شما پول (دستمزد) پرداخت می‌کنیم این است که برایمان کار کنید. تولید. شما نمی‌توانید پول زیادی درآمد داشته باشید زیرا شما آنوقت تنبل خواهید شد، تنها به اندازه کافی که شما را هرروز در محل کارتان ببینیم، همراه با خواب کافی که انرژی لازم برای کار را داشته باشید تا بتوانید محصولات بیشتری تولید کنید.

مارکس یک فیلسوف عالی بود، مگر نه؟ سرشار از اخلاق و ارزش‌های انسانی.

بنتهام (Bentham) با فلسفه سودآوری خود وارد بازی شد. شاید بتوانیم ما هم کمی بیشتر بازی کنیم زیرا او علامت‌تجاری (سمبل) همین کار است. سودآوری = روشن‌فکری، یا شما خودتان چگونه یک فلسه‌ای که بر پایه روشن‌فکری بنا شده است را تعریف می‌کنید؟ بسیار خب، قبول، این‌ها همگی حدس و گمان است اما شما خودتان یک نگاهی به تاریخ مرگ ارسطو بیاندازید و آن را با تاریخ مرگ بنتهام (مؤسس فرهنگ سودآوری) ادغام کنید. ما داریم در مورد سال‌های ۳۲۲ و ۱۸۳۲ میلادی صحبت می‌کنیم.

بنتهام در وصیتنامه‌اش از خویشاوندانش خواست پس از مرگ، تمامی ثروتش به بیمارستانی محلی در انگلیس داده شود، اما شرط او این بود كه همیشه در جلسات هیات مدیره حاضر باشد. وی دكتر هاوارد اسمیت را برای تدارك مومیایی جسد خویش انتخاب كرد. اسمیت اسكلت را مهیا كرد و یك شبیه مومی از سر بنتهام ساخت و به آن چسباند، سپس لباس و كلاه مناسبی هم برایش تهیه كرد. به این ترتیب 92 سال تمام جرمی بنتهام در تمام جلسات حضور یافت. اما سال‌ها بعد باستان‌شناسان به رمز و رازی جدید در مورد این مومیایی پی بردند. این‌كه متاسفانه مومیاگر انگلیسی صد‌ سال قبل بخوبی نتوانسته بود از عهده این كار برآید. سر این فیلسوف به طور درست مومیایی نشده و وی مجبور شده بود سر مصنوعی برای بدن این فیلسوف ایجاد كند. وی برای این كار سر اصلی را مدتی پنهان كرده بود، ولی در انتها مجبور شد در مقابل بدن اصلی این مومیایی قرار دهد. باستان‌شناسان اكنون سر اصلی این مومیایی را برای جلوگیری از تجزیه‌های احتمالی به محیط امنی غیر از اتاق جلسات هیات مدیره آن بیمارستان انتقال داده‌اند. بهرحال این رمز که اصلاً چرا سر و بدن بنتهام از هم جدا و جداگانه مومیایی شده‌اند همچنان باقی است!

زیرا اگر شما به جمجمه و استخوان‌ها نگاه بیاندازید تنها دو تاریخ ۳۲۲ و ۱۸۳۲ را خواهید دید، سر و استخوان‌ها. هنگامی که شما به مطالعه فلسفه می‌پردازید تمامی کتاب‌های درسی شما از ۳۲۲ آغاز و به ۱۸۳۲ ختم می‌شوند و یا چیزی در این بین.

اگر این دو فیلسوف را باهم ادغام کنیم به نتیجه معنی دار خاصی نخواهیم رسید اما اگر دقیق‌تر فکر کنید، خواهید دید که سودآوری در کنار ارسطو و مارکس ترکیب شده است به‌علاوه پول در قالب یک جریان دیجیتالی، ترکیبی کامل را برای عدای احترام به قوانین طبیعی فیلسوفان باستان از طریق انتقال انرژی به پول فراهم می‌کند.

نمیدانم که اگر شما دارایی و ثروت زیادی در زندگی داشته باشید آیا چیز بدی است؟ اما ارسطو من را متقاعد کرد. سؤال اصلی این است که با این حال… آیا مارکس می‌دانست که با چیزی که می‌نویسد تمامی فیلسوف‌های باستان را رد خواهد کرد؟ نکته عجیب آن فرمولی است که مارکس در کتاب خود نوشته است: M-C-M و C-M-C، برخی می‌گویند که او از قصد در کتابش این فرمول‌ها را نوشته است تا به چیز دیگری اشاره کند. من به فیزیک اعتقاد دارم. قطعاً از همین فرمول‌ها یک جک و طنز دیگری آغاز می‌شود. این نکته را از کسی آموختم… و در‌واقع این همان شوخ‌طبعی افرادی است که می‌دانند و ما نمی‌دانیم، که چیزی را درست در مقابل چشمان شما مخفی کنند و شما حتی از آن بی‌خبر باشید.

سودآوری برای جامعه‌ای باقی خواهد ماند که بیشترین میزان شادی را داشته باشند. بنابراین هدف، بیشترین میزان شادی خواهد بود. به همین منظور است که گفته می‌شود آیا تصمیم‌گیری‌های شما درست و اخلاقی است یا خیر. پس اگر بیشترین میزان شادی از تصمیم‌گیری‌های شما بدست بیاید گفته می‌شود که شما تصمیم درستی گرفتید، این اصلاً مهم نیست که چند نفر تحت تأثیر تصمیم شما قرار خواهند گرفت و یا اصلاً شادی چگونه در بین انسان‌ها تقسیم خواهد شد. عالی به نظر می‌رسد، نه؟

مثلا اگر بیست نفر با تصمیم شما مشکلی نداشته باشند و یک نفر بسیار خوشنود باشد و آن یک نفر آنقدر خوشحال باشد که مجموع میزان خوشحالی او از اینکه تعداد بیست و یک نفر تنها رضایت داشته باشند بیشتر باشد، از نظر اخلاقی درست و صحیح است. آغاز راه قربانی شدن دقیقاً از همین اینجاست. اینکه تعدادی از افراد جامعه خود را راضی کنند که مجموع میزان خوشنودی و خوشحالی جامعه درحال حاضر بیشتر از زمانی است که آن‌ها هم خوشنود باشند. اما دقیقاً این افراد که می‌بایست همواره خود را راضی نگه‌دارند چه بخشی هستند و چه تعدادی دارند؟ اصلاً آیا آن‌ها میدانند که با راضی نگه داشتن خود، درواقع درحال قربانی کردن خودشان هستند؟

آیا می‌توانید افرادی را ببینید که به موقعیت خودشان اعتیاد پیدا کرده‌اند، دارایی و مزاحمت‌هایش، … کسانی که احساس می‌کنند از سایرین برتر هستند، کسانی که خود را صاحب دنیا می‌دانند، کسانی که روز به روز درحال دستیابی به میزان بیشتری از خوشحالی هستند در مقابل افرادی که به میزان دارایی و پول خود اهمیت چندانی نمی‌دهند، و بجای علایق خود به دیگران اهمیت می‌دهند؟ منافع شخصی آن‌ها و دست‌های پشت پرده … (دست پنهان یا نامرئی نوشته آدام اسمیت).

اما نظر ارسطو در این باره چیست؟ هیچ‌کس نمی‌تواند به میزان بیشتری از دارایی‌ها/ثروت/موقعیت‌ها دست پیدا کند. او در کتابش بسیار سخت‌گیرانه و شفاف در این مورد نوشته است. پس هیچ مشکلی باقی نمی‌ماند، درست؟ اگر اقتصاد برپایه داد و ستد دارایی‌ها بود ما امروزه قطعاً دچار مشکل می‌شدیم اما کارل مارکس و سیستم بانکی یک راه حل ارایه داده‌اند. شما پول و دارایی خود را به شکل قرض به بانک می‌دهید و هرماه بخشی از آن را برای پرداخت هزینه‌های بزرگ و لوکس دریافت می‌کنید.

به این شکل شما از نظریه‌های ارسطو و افلاطون که زندگی طبیعی چگونه کار می‌کند و میزان سرمایه‌ها و دارایی‌ها بین افراد چگونه تقسیم می‌شوند فرار کرده‌اید. حتی شما از این احتمال که نمی‌توانید دارایی بسیاری داشته باشید نیز رها شده‌اید و در این قسمت از نظریه مارکس استفاده کرده‌اید که به طور کامل از کارگران خود به نفع خودتان بهره استفاده را بکنید. در ضمن شما وام های کارگران را می گیرید، شما قوانین طبیعی را که فیلسوفان باستان در مورد آن صحبت می‌کنند را زیر پا نمی‌گذارید، جدای از همه این‌ها، به دلیل علاقه‌ای که سیستم به شما دارد پول بیشتری را به شما پرداخت می‌کنند. همانطور که مارکس معتقد است استثمار و بهره برداری از کارگران کافی نیست. آن‌ها باید که بهره وام‌های خود را نیز پرداخت کنند.  (322-1832. ارسطو + بنتام)

و به موهبت قرارداد، تمامی این‌ها شدنی است، بدون یک توافق‌نامه قانونی هیچ یک از این‌ها قابل اجرا نیست. نه قرض و وامی، نه سرمایه‌گذاری، نه قرارداد پیمانکاری، … حکومت قانون و نظم درواقع بسیار مهم است.

اگر پول، کارگران و نیروی کارگران را کنترل می‌کند، می‌توان گفت که در‌واقع پول دارد انرژی را کنترل می‌کند. اگر بازار سهام برپایه‌ی پول است و پول است که کارگران را کنترل می‌کند؛ پس چه چیزی قرار است که حق (سهم) را مشخص کند؟ آیا اسم مناسبی انتخاب کردم؟ جالب شد! پس با این حساب: دست‌های پنهان که نقش مهمی در بازی دارند قابل پذیرش است. اما آن‌ها تمام اطلاعات را به ما نمی‌دهند.

تمام این نوشته به نظر یک خیانت می‌آید زیرا واقعاً هم همینطور است. چرا؟ چون این دقیقاً همان شیوه سخن گفتن آن‌ها با ما می‌باشد، آن‌ها به دلیل کم اطلاعاتی ما با ما تفریح می‌کنند. دومین دلیل این است که فردی که به عقب و غار افلاطونی برگشته است نیز خود مورد خیانت قرار گرفته است. کسانی که از شما آگاهی بیشتری دارند همواره شما را با معماهایی که جوابشان را نمی‌دانستید مورد تمسخر قرار داده‌اند، اجازه بدهید که آن‌ها خیال کنند که شما واقعاً یک احمق هستید، آنگاه معما‌ها برایتان بسیار آسانتر خواهد شد زیرا فکر می‌کنند که شما یک احمق ساده‌لو هستید. اخبار و اتفاقات را دنبال کنید، معماها و جواب‌ها را به یکدیگر متصل کنید تا بفهمید که سرنخ در کجاست. با خواندن کتاب‌های مناسب دینی ما به حقیقت دست پیدا نخواهیم کرد اما می‌تواند به حدس‌ها و گمانه‌های ما کمک کند. انسان‌هایی هستند که پاسخ را می‌دانند. هنگامی که با این افراد ملاقات می‌کنید و آن‌ها تلاش‌ می‌کنند که حقایق را به شما نشان دهند، شما می‌توانید از کوره در بروید و همه چیز را انکار کنید و یا اینکه شماهم بازی را شروع کنید. انسان‌های باهوش آن‌ها را با معماهای دشوارتر به چالش می‌کشند، پس سعی کنید که شما آن فرد باهوش‌تر باشید، برای حرفه‌ای‌ها شما عروسک‌بازی احمقانه تان را انجام دهید، فریبشان بدهید، آن‌ها را کنکاش کنید، روانشناسی کنید، از زیر زبانشان اطلاعات را بیرون بکشید، از اطلاعاتشان استفاده کنید و درحالیکه فکر می‌کنند حرفه‌ای و خطم عالم هستند تبدیلشان کنید به عروسک‌های بازی خودتان. این همان کاری است که آن‌ها دارند با جامعه انسان‌ها انجام می‌دهند.

تنها خواهشی که از شما دارم این است که با گوسفند‌ها سرشاخ نشوید، همیشه رییس‌ها را نشانه بگیرید.

مقاومت در برابر ماتریکس

مقاوت در برابر ماتریکس یک موقعیت روحی است. ماتریکس طوری طراحی شده است که چیزی که به شما می‌گوید بسیار آسان قابل پذیرش باشد، بسیار سخت بشود دروغ را از واقعیت تشخیص داد. مقاومت در برابر ماتریکس نیازمند این است که ما اصول رفتاری و مفروضات ماتریکس را بشناسیم، آن‌ها را رد کنیم و به دیگران نیز کمک کنیم تا همین‌کار را انجام دهند. چرا که یک دست صدا ندارد.

ماتریکس یک سیستم فاشیستی است، ماتریکس بسیار فریبنده و بروکراسی است. اساساً این ماتریکس است که تمامی قوانین برتری مؤسسات را بر افراد کنترل می‌کند، قوانین فردی همگی بستگی به قوانین مؤسسات دارند. همگی باید این را باور کنند که کمپانی‌های بزرگ این حق را دارند که سود خود را ارجح به همه چیز (حتی حقوق مسلم انسان‌ها) بدانند و بدین‌ترتیب شرایط و قوانین خود را دیکته کنند. آن‌ها می‌بایست این را باور کنند که قانون فصل‌الخطاب است، اخلاقی است و ظاهراً هم بر اساس یک دلیلی است. و یا باور کنند که قانون در سطوح فردی کاملاً برابر است. آن‌ها می‌بایست که تمامی برنامه‌ها را بپذیرند و از مزدی که برایشان در نظر گرفته شده است راضی و خشنود باشند. آن‌ها می‌بایست که کارشان را انجام دهند، مالیاتشان را پرداخت کنند و از دست‌مزد خود راضی باشند. رد کردن تمامی این باور‌ها اولین قدم برای مقابله با ماتریکس است.

علاوه بر این‌ها، مردم باید در برابر فرایند خلاقانه ایزوله باشند. آن‌ها باید فراموش کنند که می‌توانند به تنهایی توسط مهارت‌هایی که دارند محصولاتی را تولید کنند که مؤسسات بزرگ (منظور تفاوت کارگاه‌های خصوصی و برند‌های دولتی است) تولید می‌کنند و آن‌ها می‌بایست احساس کنند که برای رفع نیاز‌هایشان تماماً به سیستم وابسطه هستند. عمدتا نقض این اصل وجود دارد که آن‌هایی که با رایانه کار می‌کنند دید آزادتری دارند، یا حداقل به راحتی می‌توانند ماتریکس را ببینند و درک کنند. با وجود تولید ماتریکس انسان‌ها توانسته‌اند با استفاده از رایانه و اینترنت محصولات فردی خود را در تمام دنیا به فروش برسانند: رسانه‌های مستقل، نرم‌افزار‌های منبع‌باز و رایگان، موزیک‌های رایانه‌ای، هنر‌های رایانه‌ای و غیره. رایانه این امکان را برای هر فرد ایجاد کرده است که ساختارهای اجتماعی انسانی را در خارج از ماتریکس تولید کند.

با این‌حال، شایان به ذکر است که تنها رایانه‌ها نیستند که این امکان را به ما داده‌اند و این هم اولین باری نیست که انسان نیاز به خروج از سیستم را پیدا می‌کند. برای مثال در سال‌های ۱۹۶۰ ما انسان‌ها ناگهان با تولید هنر، فرهنگ‌ها، موسیقی و دارو‌های روانگردان این شرایط پیش آمد. متأسفانه بسیاری از این ساختارها به دلایل بسیاری سقوط کرد که اصلی‌ترین آن‌ها شتاب‌زدگی بود که بدرفتاری‌ها و واکنش‌های غیرقابل تحمل و همچنین برخورد قوانین را در پی داشت. بهرحال برخی از ایده‌های اصلی همچنان ادامه داشت و تکثیر آن‌ها باعث شد که امروز من بتوانم این مقاله را بنویسم. این‌طور به نظر می‌رسد که تشکیلات کنونی یک مخلوطی از اینترنت و همچنان قوانین و قواعد روانشناسی است. هر دوی این پدیده‌ها یک چیز را دنبال می‌کنند و آن جدا کردن شما از واقعیت برنامه‌ریزی شده و فرضیات مبنی بر ماتریکس است و شرایط را به شکلی پیش می‌برند که شما تمام تصورات و برداشت‌های خود را برای خودتان نگه دارید به هر حال، تصورات شما به تنهایی هیچ چیز بااهمیتی نیست بجز تخیلاتی که در مسیر زندگی برای خود ساخته‌اید. در تصورات شما یک نسل به عقب رانده شده است که توسط والدین شما، دوستانتان، مدرسه و موسسه‌های آموزشی به ذهنتان تزریق شده است. و در نهایت این تنها یک تصور غلط در ذهن شماست. هر بخش از زندگی انسان به یک موضوعی اختصاص پیدا می‌کند و به این بستگی دارد که شما در کجا و چگونه زندگی می‌کنید، دوستان و اطرافیان شما چه کسانی هستند، چه عادت‌هایی دارید، و در نهایت شما داستان و تخیلات خود را خواهید ساخت. این تئوری شما از زندگی خواهد بود، هرچند که کاملاً ناخودآگاهانه باشد. شمای حقیقی تمام آنچه که شما «تو»، «من»، «خودم»، و هرچیزی که با آن خودتان را معرفی می‌کنید نیستید. این تنها بخشی از وجود و ماهیت شما می‌باشد که در پشت یکی از این هزاران سایت قرار گرفته‌اید و تنها یک لباسی بر تن کرده‌اید. این دقیقاً یکی از اصلی‌ترین دلایلی است که چرا دنیا به این شکل بی‌نظم در آمده است. شما هر کسی را که تخیلاتی مانند شما ندارد را تحسین خواهید کرد و برخی نیز با خود شما چنین رفتاری خواهند داشت. این کاملاً غیرممکن است که ما بتوانیم با تخیلات یکدیگر زندگی کنیم چراکه ما هیچ وقت نمی‌توانیم از دیگران به همان مقدار اطلاعات داشته باشیم که از خودمان داریم. قطعاً روانشناسی یک وسیله است اما تنها راه نیست، یکی دیگر از آن راه‌های دیگر مدیتیشن می‌باشد که راه خروج را به شما نشان می‌دهد، البته این تنها یک پیشنهاد است و درنهایت این شما هستید که تصمیم گیرنده هستید.

ماتریکس برای بقای کار خود نیاز به کنترل کردن شرایط دارد، و در یک جامعه کاملاً دموکرات این کار را از طریق فیلتر کردن نظرات دیگران انجام می‌دهد، از راه صاحب شدن سازمان‌ها، مؤسسات و تلوزیون. همچنین ماتریکس نیاز به کنترل افکار دارد، اما نه در مورد علوم. ماتریکس توسط ایجاد رضایت از تولید می‌تواند به راحتی به تمامی این‌ها دست پیدا کند. اکثریت جامعه به سمت مصرف‌گرایی پیش می‌روند و می‌بایست باور داشته باشند که رسانه‌ها، تصویر بسیار کامل و دقیقی از جهان را به نمایش می‌گذارند. تصویری که ماتریکس به آن‌ها نمایش می‌دهد بارها قوی‌تر و موثرتر از خود واقعیت حقیقی می‌باشد. از این رو، تلوزیون یک واقعیت انکار ناپذیر و بی‌رحم است.

توجه داشته باشید که این در حالی است که برخی از رسانه‌ها بسیار فعالانه در حال تبلیغ جبهه‌های سیاسی و عمل‌کرد حکومت هستند. این تنها یک توطئه بسیار بزرگ نیست بلکه همان روشی است که ماتریکس تمامی رسانه‌های جمعی را کنترل می‌کند. رسانه‌های جمعی تنهای یک ماشین برای افزایش سود و بهره‌وری است که بیشتر اخبار موجود (و بیشتر تبلیغات روی کالاهایی که ارزان هستند) یک صدای بازیافت شده از بسته‌های از پیش تعریف شده توسط دولت هستند. با این حال در جریان حفظ درآمد، رسانه‌های خبری نمی‌توانند خبری را منتشر کنند که بیانگر این فکر در ذهن مردم بشود که قدرت و سیاست دولت و دیگر سرمایه‌گذاران آن‌ها به خطر بی‌افتد، بهرحال آن‌ها نیز به شکل مستقیم در ارتباط با ماتریکس هستند و منافعشان به یکدیگر گره خورده است. بنابراین رسانه ها باید وضعیت موجود را حفظ کنند. بی‌خبری بهتر از خبر‌های آن‌هاست.

درک درست از این تعصب رسانه‌ها می‌تواند به عمل‌کرد معکوس برای فیلتری که رسانه‌ها در انتشار اخبار انجام می‌دهند کمک بسیاری کند. درک درستی از اسپانسر‌ها و تبلیغ کننده‌ها. در صورت امکان، شرکت‌های تولید داستان جریان اصلی را تأیید می‌کنند. در اکثر موارد، رسانه‌های حکومتی از اخبار در حدی که حتی گویا چیزی به گوششان نرسیده است چشم‌پوشی می‌کنند.

در نهایت، ماتریکس تمامی اعضای خود را در تمامی شرایط به خوبی می‌شناسد. در شرایط مختلف میزان تعهد و وفاداری آن‌ها برای حفظ جریان اصلی قدرت. این کار مستلزم آن است که شما تمامی حقوق خود را در حفظ حریم خصوصی کاملاً تسلیم نهاد قدرت کنید. این همان آخرین سنگر و دارایی ما در مقابل ماتریکس است که با گذشتن از آن ما تمامیت خودمان را تسلیم نهاد قدرت کرده‌ایم؛ در نهایت برای ساختن اقتصاد، ارتباط و فرهنگمان نیاز به کنترل ماتریکس خواهیم داشت.

البته که فرم نهایی مقاومت قطع کامل ارتباط با تمامی نهاد‌های وفادار به حکومت است؛ برای اینکه خودتان را از نهاد قدرت ماتریکس کاملاً جدا کنید، و اقتصاد مستقل خود را برپایه‌ی اقتصاد مقاومتی بسازید. اقتصاد مقاومتی که هیچ نیازی به نهاد قدرت نداشته باشد، آخرین و خشن‌ترین روش مقاومت در برابر ماتریکس است.

متأسفانه برای بسیاری از انسان‌ها این سبک از زندگی بسیار دشوار وبه دلیل روابط اجتماعی تقریباً غیرممکن است؛ به‌خصوص بعد از اولین تحقیق شما در مورد دامنه و اندازه ماتریکس. برخلاف آنچه که داخل فیلم (ماتریکس) نشان داده شد، این امکان وجود دارد که شما خودتان را از بند ماتریکس همینک برهانید و حتی در برخی موارد بسیار آسانتر از آنچه به نظر می‌رسد انجام خواهد شد. تلوزیون خود را برای همیشه در زندگی خود خاموش کنید، مخصوصاً تلوزیون‌های خبری را. شما باید بتوانید تمامی آنچه را که نیاز دارید را از طریق وب و یا دنیای واقعی (و یا گاهی از کدهایی که در برخی فیلم‌ها نهفته است) بدست بیاورید. تا جایی که امکان دارد از خرید کردن در فروشگاه‌های زنجیره‌ای پرهیز کنید مخصوصاً از رستوران‌های زنجیره‌ای. از کسب و کارهای کوچک (و البته پایدار) حمایت کنید تا بتوانند با خرید شما به حیات خود ادامه دهند. اینکه بتوانید خود را از شر تمامی بدهی‌ها (مخصوصاً بدهی‌هایی که منصفانه نیستند و یا به شکل اقساط در بازه‌های زمانی مشخصی تکرار می‌شوند) آزاد کنید یه نکته حیاتی و کلیدی است. ایجاد یک گردش بدهی این تضمین را برای سیستم به وجود می‌آورد که شما از آن اطاعت کنید. اگر شما یک کارمند ماهانه بگیر هستید، ۴۰ و یا حتی ۳۵ ساعت کار در هفته می‌تواند یک شروع بسیار خوب برایتان باشد که از بند یک برده دایمی بودن خود را برهانید .همچنین این حرکت باعث خواهد شد تا شما بتوانید انرژی لازم جهت مبارزه و مقاومت برای بشریت را در خود حفظ کنید.

از همین نقطه، به موجب زمانی که برای خود آزاد کرده‌اید و در تلاش هستید تا خود را از سیستم برهانید (به مقداری هست که شما برای خودتان وقت داشته باشید، به خرید بروید، معاملات جدیدی در کسب و کارتان شکل دهید، با گروه‌های مردمی زیرزمینی ارتباط برقرار کنید) می‌توانید استفاده کنید تا با افرادی که دارای سواد رایانه‌ای هستند ارتباط برقرار کنید و به میزانی که بتواند از یک اقتصاد پویا و مردمی حمایت کند از این دسته از افراد مصرف‌گرایی کنید. علاوه بر این، میزان کشف این دسته از فعالیت‌ها می‌تواند بسته به انتخاب شما کاهش پیدا کند! اینکه شما دقیقاً چکاری می‌توانید برای رهایی بشریت از سیستم انجام دهید و چگونه با افراد سودمند ارتباط برقرار کنید دقیقاً موضوع بحث ماست!

همانطور که در این راه پیشرفت می‌کنید، ممکن است برای خود چندین هویت جداگانه و یا نام مستعار ایجاد کنید. بهترین راه این است که این نام‌ها و هویت‌های جدید از یکدیگر کاملاً عایق و جدا باشند. این هویت‌ها هرگز در مورد مسایل مشترک صحبت نمی‌کنند، وسایل و چیز‌های مشابهی خرید نمی‌کنند و از همه مهمتر: این هویت‌ها می‌بایست سرسختانه در تضاد و متفاوت از هویت اصلی و فیزیکی شما باشند. چندین کیف پول متفاوت داشته باشید، کیف‌های مختلف، حساب‌های کاربریمتفاوت در سایت‌های مختلف و حتی در صورت امکان رایانه‌های مختلفی داشته باشید.

افراد متخصص و کارآفرین بسیار ساده و آسان می‌توانند از این نقطه به آزادی کامل برسند. فاز بعدی، ترتیب دادن یک کسب و کار خصوصی است. حتماً نباید این کسب و کار به شکل مخفی باشد، اما اگر شما جزو آن دسته از افرادی هستید که می‌خواهید از آزادی دیگران نیز لذت ببرید می‌توانید تمامی قوانین سیستم را زیر پا بگذارید و به دیگر افراد ناتوانی که در بند سیستم گرفتار هستند نیز کمک کنید.

براندازی سیستم

در حالی که مبارزه در مقابل سیستم یک شورش ذهنی است، فروپاشی ماتریکس یک عمل انقلابی اجتماعی است. این روند نیازمند این موضوع است که شما درک درستی از جوامع بشری که تحت کنترل سیستم نمی‌باشند را داشته باشید. همچنین نیازمند این موضوع است که شما بدانید چه چیزی باعث پایداری این گروه‌ها شده است، و چطور در مقابل روش‌های کنترل سیستم از خود دفاع می‌کنند. اگر این موضوع را بتوانید حتی برای یک بار درک کنید، می‌توانید به راحتی خود را با سایر گروه‌های مردم‌نهاد همسو کنید.

فرهنگ هدیه

فرهنگ هدیه یک ساختار اجتماعی است که نشان می‌دهد در حال حاضر شما چقدر و چه میزان از دارایی خود را ببخشید. این روش یک راه‌حل منحصر به فرد نمی‌باشد و در نظام‌های سرمایه‌داری، کمنیست و حتی اقتصاد سوسیالیتی نیز مشاهده می‌شود.

فرهنگ هدیه بعضی از دستاوردهای عجیب و غریب بشری را به ارمغان آورده است که شامل جامعه پژوهشی علمی، بیشتر سایت‌های وب، تمامیت جنبش منبع‌باز، آسیب پذیری و تحقیقات امنیتی، ویکی‌پدیا تنها بخشی از این فرهنگ هستند. اقتصاد هدیه‌ای تمایل بسیار زیادی به فعالیت در دنیای دیجیتال دارد، دقیقاً در جایی که می‌توان خیلی آسوده بخشید بدون اینکه چیزی از دارایی‌های فرد بخشنده کم شده باشد.

با این حال پروژه‌هایی مانند Burningman توانسته‌اند این روش را در دنیای فیزیکی نیز پیاده کنند و به حق نیز بسیار موفق بوده‌اند. حدود سی و پنج هزار انسان در دل بیابان به سامان رسیده‌اند و از امتیاز تحصیل نیز برخوردار شده‌اند. هر ساله انسان‌های مختلفی در رویداد‌های این پروژه شرکت می‌کنند و از نقاط مختلف دنیا به این شهر می‌روند.

این یک اتفاق کاملاً تصادفی و کوچک نیست. فرهنگ هدیه پایه‌های ماتریکس و سیستم‌ها را فرو می‌پاشد. ماتریکس با تبدیل تلاش انسان‌ها به یک خروجی اقتصادی تداوم پیدا می‌کند. از طرف دیگر، فرهنگ هدیه تلاش مردم را به بخشی از انسان‌ها که لایقش هستند و به آن نیاز دارند منتقل می‌کند. زمانی که یک محصول به جایی فروخته می‌شود، قدرت و توانایی حق مالکیت نیز منتقل می‌شود. علاوه بر این، در پروژه‌های منبع‌باز، این مسئله که آزادی و کنترل کامل روی کد‌ها نیز منتقل می‌شود باعث خواهد شد تا کدی که ماتریکس هرگز تمایل به ایجاد آن نداشته است برای اهدافی خاص در دسترس همگان قرار گیرد.

بسیار جالب خواهد شد اگر به این اشاره کنم که حتی ماشین‌های ماتریکس نیز تمایلات بسیاری به فرهنگ هدیه دارند، مخصوصاً در بخش جنبش منبع‌باز. این روند به بسیاری از کمپانی‌ها و حتی دوبت‌ها کمک خواهد کرد تا یک بستر مرجع مشترکی داشته باشند تا بتوانند از طریق آن کالاهای خود را تولید کنند. این کار باعث خواهد شد تا هزینه‌های ساخت در هر بخشی به شکل چشم‌گیر کاهش پیدا کند.

متأسفانه کمپانی‌های بسیاری مانند Amazon.com از مزایای بسیار جنبش منبع‌باز استفاده کرده‌اند، با این حال با توجه به سیاست‌های این شرکت‌ها هیچ حمایت و منفعتی برای جامعه نداشته‌اند. یکی دیگر از علایم دیگر تحقیقات امنیتی کمپانی مایکروسافت است و تمایلاتی که پروفوسورهای دانشگاه‌ها در مخفی نگاه داشتن تحقیقاتشان دارند. در این مقاله روشی را به شما آموزش خواهیم داد تا با استفاده از آن بتوانید این روند را معکوس کنید.

افشای اطلاعات

افشا و هرج و مرج در اطلاعات بسیار شبیه و نزدیک به فرهنگ هدیه است. ایده پشت این روش آن است که تمام انسان‌ها حق دارند تا به تمامی اطلاعات دسترسی أزاد داشته باشند. نیازی به گفتن این موضوع نیست که تا چه حد ماشین‌های یک سیستم می‌توانند از این ایده بیزار باشند. نیازی به گفتن ندارد که ماشین‌های ماتریکس نتوانسته‌اند اطلاعات بسیاری از این ایدولوژی کسب کنند. برخلاف فرهنگ هدیه که بشکل غیرمستقیم به مبارزه با ماتریکس می‌پردازد، روش افشای اطلاعات ماتریکس را در میدان تصاحب قوانین حقوق بشری به چالش می‌کشد. در یک دهه گذشته ما کاهش افشای اطلاعات را شاهد بودیم و این باعث شده است که ماشین‌ها بتوانند قدرت بسیاری در بخش محتوای دیجیتال بدست بیاورند. برای مثال: افزایش دوره قانون کپی‌رایت، افزایش جریمه تکثیر محتوا که در مقابل افزایش جرایم خاصی از فناوری را در پی داشته است. محیط حقوقی برای گفتار و نوآوری آزاد هرگز تا این مقدار تیره نبوده است.

با این حال امید هیچ گاه از بین نمی‌رود. در مقابل راه بسیار دشواری برای افشای اطلاعات وجود دارد به چشم می‌خورد، زیرا افشای اطلاعات به تنهایی می‌تواند تهدید بسیار بزرگی برای منابع اصلی قدرت باشد. در برخی موارد ماتریکس به نقاط ضعف خود پی برده است. در هر فرصتی، ماتریکس به شما خواهد گفت که مالکیت معنوی خلاقیت انحصارا در اختیار نهاد‌های قدرت می‌باشد (برای مثال در ایران شما می‌بینید که: طرح‌های خلاق و جدید مورد حمایت نهادهای قدرت قرار نمی‌گیرد صرفاً به این علت که خالق آن اثر به اصطلاح خودی نمی‌باشد، یا می‌تواند گفت چون خالق طرح‌های جدید از کارمندان دولتی و یا حکومتی نمی‌باشد، آن طرح مورد تشویق و حمایت دولتی قرار نمی‌گیرد). حتی برای اثبات این گفته (که ما طرح‌های جدید و نوآورانه را تشویق می‌کنیم) یک آلبوم تبلیغاتی تهیه و به سایر نهاد‌ها دیکته می‌کنند، این نکته را می‌توان در خطوط قرمز و خلاقیت محدود در انواع تبلیغات رسانه‌های اجتماعی مشاهده کرد که در نهایت منجر به شستشوی مغزی افراد شده است.

جامعه‌ای می‌تواند اثربخش باشد که ارتباطات و گردش اطلاعات بشکل آزاد انجام شود و همگی دسترسی یکسانی به ایده‌ها داشته باشند. توجه کنید که تمامی جوامع امروزی بر خلاف این موضوع حرکت می‌کنند زیرا بر این باور هستند که ایده‌ها را می‌توان به”اقتصاد و منبع درآمد”تبدیل کرد و این دقیقاً همان روشی است که ماتریک از آن برای حکومت بر مردم استفاده می‌کند.

غیر عشق رخ دلدار غلط بود غلط
هر چه کردیم غیر این‌کار غلط بود غلط
هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطا
جز حدیث لب دلدار غلط بود غلط


# Matrix # DarkNet # DeepWeb